شمس الدين محمد كوسج
74
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
چو نيمى گذشت از شب تيره راست * همى بانگ كوس جهانجوى خاست « 1 » فرامرز نزديك رستم « 2 » رسيد * جهانپهلوان را بر آن « 3 » گونه ديد به كش كرد « 4 » دست و زمين بوسه داد * نيايشكنان را « 5 » زبان برگشاد كه دائم جهانپهلوان شاد باد * همه ساله از بخت پرداد « 6 » باد چه بازى نمودت سپهر بلند * ازين سان چرا گشتهاى مستمند به دو گفت رستم كز آن « 7 » سوى آب * يكى لشكر آورد افراسياب به دو اندرون نامدارى دلير * به تن زندهپيل و به دل « 8 » نرهشير به بالا بلند و [ به ] بازو قوى * به رخساره ماه و به تن پهلوى
--> چو گيتى كسى را وفادار نيست * به دانا از آنرو به او كار نيست به بر كو تمتع ندارد جز اين * چو پاى مگس باشد و انگبين به اوج سعادت كه پرواز كرد * كه اوّل شكارى چو شهباز كرد به همّت رسد مرد در كام دل * كه آن مىبود كام و آرام دل به جايى رسد مرد از سعى نيك * حقيقت ز من گر نيوشى تو نيك هر آنچه او بود خواهش ايزدى ( ! ) * تجاوز نيابد ز نيكوبدى پس آن هركه باشد تولا بدوى * نه با ديگرى هم تمنا بدوى كه جز خواهش از او نيايد پديد * ز كوشيدن خلق و گفت و شنيد به هركو نگهدار ايزد بود * به هرجا كه دل خواهدش مىرسد عطايش همه زنده و مرده را * چو خواهد كند تازه پژمرده را ( 1 ) . « ن » به جاى اين بيت دارد ( پس از ششمين بيت عنوان دارد كه خوانده نمىشود ) : چو نيمى ز تيرهشب اندر گذشت * سوارى پديد آمد از پهن دشت بيامد به نزديك رستم چو باد * بخنديد و او را همى مژده داد كه آمد فرامرز نزديك ما * كه روشن شود جاى ( ! ) تاريك ما بگفتا كه امشب ز لشكر رسد * و يا صبحدم بىگمان در رسد دل رستم از وى به پژمرده بود * بشد تازه كز پور آمد شنود ورا پهلوان گوهر و سيم داد * همان شب ببودند تا بامداد ( 2 ) . ن : همانگه فرامرز از ره رسيد . ( 3 ) . ن : بدان . ( 4 ) . ن : كرده . ( 5 ) . ن : كنانش . ( 6 ) . ن : درد آزاد . ( 7 ) . ن : اين . ( 8 ) . ن : بر .